غلطهاي املايي يك تئوريسين ايراني در متن
اعترافاتش
تئوريسيني كه اينقدر غلط املايي در متن اعترافاتش دارد بهتر است كار سياسي و علمي در هيچ كجاي دنيا نكند.
اعترافات حجاريان كه دقايقي پيش در فارس منتشر شد حاوي غلطهاي املايي متعددي است كه يا از بيسوادي خبرنگار و دبير و دبير تحريريه و سردبير و .... است و يا متن كامل اعترافات اين جنايتكار نادم است كه بيچاره هنوز سواد درست و حسابي براي خواندن و نوشتن درست ندارد و ياتحرير جناب آقاي اسمش رو نبر اما بخوانيد و لذت ببريد .
كلماتي همچون ملاحضه، به استلاح، تعمين با منظور تعميم و ....
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806030459
امير آزاد شد
براي او كه پشت ميلههاست
دوستمان اميرحسين شمشادي
۲۴ خردادماه بود نيمروز را در خيابان بودم و صداي پچ پچ و شايعهي اينكه فردا ۲۵ خرداد حاميان موسوي از ميدان انقلاب تا ازادي تجمع مي كنند ديگر به يك خبر موثق تبديل شده بود و دهان به دهان همچون موج خبرگزاري ها به اين سو آن سو مي گشت، اما خيابان هنوز دود و اتش و درگيري بود خيابان تخت طاووس در ميان ازدحام معترضان و يگان ويژه و خون و كتك غرق بود پس از عبور چند ساعته از ميان جمعيت و گاز و اشكآور و يگان ويژه و نيروهاي امنيتي محسوس و غير محسوس به خانه رفتم و حوالي ساعت ۹ با او سخن گفتم. همين، كه چه مي شود و چه شد؟ كه مردم نميدانند چه ميخواهند و مي دانند چه نميخواهند، كه ايا سوت پايان بازي به صدا درامدهاست يا نه؟ تمام .خداحافظي.....
امروز ۱۵ روز از ان شب مي گذرد و ديگر سخني با او نگفته ايم نه من و نه هيچيك از دوستانمان چرا كه او اين روزها به ميهماني اجباري اوين رفته است و تنها صداي درد در گوشش طنينانداخته.
مي دانم كه اين روزها هم تمام مي شود اما بايد ببينم و بشنويم، همه چيز را و بخوانيم همه ان چيزهايي را كه برخي خبرنگاران نوشتند و ننوشتند بخوانيم همه چيزهايي را كه ديگران به نام تاريخ گذشته ايران نوشته بودند و ما قراراست در آينده بنويسيم. اينكه مي توانيم يا نه را بگذاريد زمان ثابت كند اما الان تمام توانمان را براي ديدن و شنيدن و خواندن عزم كنيم تا آيندهاي پر اميد و روشن .....
شما كجاي اين داستانيد؟
ديرزماني است كه مجالي براي گفتن دغدغههايم نمي يابم اما امروز ميگويم و چه دلگيرم از اينكه اين پست با ايده دوستي آغاز ميشود كه از جرگه روزنامهنگاراني است كه شايد دسته دوم بخوانمشان.
چند وقتي است كه به اين فكر ميكنم كه بخشي از جامعه روزنامهنگاران ما نيز درگير همان خودبرتربيني شدهاند كه شايد ديگر اقشار اين جامعه ايراني ايراني ايراني امروز از جمله روشنفكرنماهايي كه در عرصه فيلم و كتاب و .... نيز بودهاند، چندي ايست دچارند؛ حال آنكه ماهيت اين هنرها آميختگي آن با جامعه است و از همه بدتر اينكه اينان خود را نه عامه مردم كه از هم گروهان خود نيز برتر ميبينند و اين برتري در اين كشور تا بدان جا ادامه دارد كه به راحتي پيش داوريهايمان درباره ديگران را "باور" كردهايم و خود براي اين دورغ بزرگي كه چنديست به خود مي گوييم همچنان كف مي زنيم و هورا مي كشيم.
ياد بگيريد، اينها نشانههاي "پر" بودن و به اصطلاح برتري سوادي شما (البته نه آكادميك، كه توهمي) به ديگران است، اول اينكه اخم كنيد و با ديگراني كه آشنا نيستند كمتر ارتباط بگيريد و خودتان را درميان دايرهبسته كوچكي از كساني كه دوستانتان هستند و جز نياز به تاييدشان كار ديگري با آنها نداريد، نگهداريد، حال آنكه اولين گام براي روزنامه نگاري و خبرنگاري داشتن روابط عمومي خوب است. دوم، پيچيده سخن بگوييد كه حتي خودتان نيز به سختي بفهميد و مطالب گزارشتان در حد يك مقاله علمي از كتابهاي ديگران كپي پيس كنيد.
"نخورديم نون گندم ديديم دست مردم" يكي نيست بگه بابا شماها از كي الگو گرفتيد از بزرگان انديشه و علم كانت، ماركس، وبر و ....، يا هنرپيشگان هاليوودي بازيگران فيلمهاي كارگردانانهاي بزرگ دنيا، صد البته كه هيچكدام از اين دو گروه اينگونه اخلاقي را پيشه نكردهاند و شما دسته دوميها نام ميگيريد كه به نظر من اين نوع رفتار ويژه ايرانيان معاصر 30 سال پس از انقلاب است چرا كه اگر يك خانم آرايش كرده و كمي مرتب به مسجد بروند شايد برخي از زنان چادري مسجدي با چشمان گشاد شده چپ چپ به او مينگرند كه تو برو اول .... بعد بيا پيش خدا، و اين انديشه مالك خدا بودن ويژه سنتيگرايان ايرانيايست و انديشه اين دسته دوم روشنفكران نيز فرقي با اين نگاه ندارد.
ديرزمانياست كه دنيا از قلنبهگوييهاي پرت و پلا فاصله گرفته، اما اين دسته دوميهاي ايران روزنامهنگاران دسته دومي، فيلمسازان دسته دومي و .... هنوز دست برنداشته اند و دسته اولي ها را هم كه ميشود گفت كلا از ماجرا پرت هستند و ميماند يك دسته سوميهايي كه هيچ كسي نميداند به كجا آويزانند اما با آنها راحتترم. چرا كه مانند دسته دومي ها حرفهاي ننوشته و نگفته تو را حدس نميزنند و بعد بر آن مبنا قضاوت نميكنند.
درهای قلبم و خانه ام را بیشتر بستم
تا دلش برایم بیشتر تنگ شود
.
.
.
.
فراموشم کرد
وقتي نشاط دانشجويي از دانشكده خبر رخت بر مي بندد
وقتي برخوردهاي نادرست و بي مناسبت با دانشجو، تحقير، توهين و بي توجهي به نيازهاي دانشجو در سطح گسترده در يك دانشكده اتفاق مي افتد بايد در آينده انتظار افرادي منفعل، بدون عزت نفس، بدون خلاقيت، فاقد شادابي و بدون مسووليت و وجدان اجتماعي را داشته باشيم؛ چرا كه ما اين انسان ها را در دانشكده ها و دانشگاههاي خود تربيت كرديم، بدون توجه به رفتارهاي غير اخلاقي و غير انساني خودمان و مسوولانمان .
چنديست كه دانشكده خبر خبرگزاري جمهوري اسلامي به عنوان تنها مركز تربيت دانشجو در زمينه خبرنگاري، مترجمي خبر و عكاسي خبري به محلي براي اعمال رفتارهاي زشت و زننده عليه دانشجو تبديل شده است. تحقير، توهين و شايد فحاشي كلماتي است كه بار معنايي و رواني زيادي را به دنبال دارد و به سادگي نمي توان از كنار آن گذشت.
برخورد بي تفاوت معاون امور مالي دانشكده خبر موجب شد تا من به عنوان يك دانشجوي خبرنگاري با گرايش اجتماعي به اين انديشه فرو بروم كه اين روزها بر سر ما چه مي آيد؟
وقتي معاون امور مالي يك دانشكده در مقابل درخواست دختر دانشجويي براي پرداخت با تاخير حدود 150 هزارتومان از باقيمانده شهريه ترم جاري اش، بي تفاوت لبخندي حاكي از تمسخر و تحقير مي زند و مي گويد: نمي توانم براي شما كاري انجام بدهم و تا شهريه را كامل پرداخت نكنيد ثبت نام شما نهايي نشده است؛ با خود فكر مي كنم اودر كجاي اين مملكت درس خوانده كه در اين جايگاه، در مهد ارتباطات در دانشكده اي با نام خبر نشسته و هنوز نمي داند كجاست؟
وقتي انسانها و بويژه نسل جوان در حال آموزش و تربيت، مكرر در معرض برخوردهاي اينچنيني آن هم در يك محيط علمي و فرهنگي، قرار مي گيرند، بايد انتظار واكنش ها و رفتارهايي در زمينه آسيب اجتماعي از انها داشت.
بروز افسردگي، سرخوردگي، بي اعتمادي و بي تفاوتي نسبت به جامعه و محيط پيرامون و در نهايت جواناني بي هويت و بدون اعتماد به نفس و خلاقيت ارمغان مديريت هايي همچون مديريت دانشكده خبر است.
وقتي شور و نشاط از محيط پرنشاطي همچون دانشكده خبر كه بر مبناي ارتباطات پايه گذاري شده رخت بر مي بندد ديگر دانش اموختگان اين مدرسه ي بي نشاط نه تنها نمي توانند دردي از اين مردم در زمينه اطلاع رساني دوا كنند بلكه يكنفر بايد دردهاي روحي و رواني انان در سالهاي آينده را _ با توجه به اينكه ريشه ان را هم نمي دانند_ دوا كند.
افسردگي، خودكشي، بي اعتمادي، فقدان عزت نفس نداشتن وجدان اجتماعي، روحيه پرخاشگري، و يا انفعال و بي تفاوتي در جامعه مواردي نيست كه ريشه يابي علل آن در افراد به اين سادگي ها باشد اما پيشگيري بهتر از درمان است، پس چرا نبايد از هم اكنون پيشگيري كنيم؟ چرا مسوولان رده هاي ارشد كشور نسبت به رويدادهاي دانشكده خبر و برخوردهاي افراطي با دانشجويان در اين دانشكده بي تفاوتند؟
چرا كسي به فكر افزايش اميد به زندگي در نسل جوان نيست؟
اين در حاليست كه نسل دانشجوي در حال تحصيل در دانشكده خبر در تنها محيط آموزشي خود با مسوولاني مواجه اند كه نه تنها نگاهي پدرانه و دلسوزانه به دانشجو ندارند بلكه با نگاه لجوجانه ي يك كودك پنج ساله به مسايل نگاه مي كنند و تنها در صدد تلافي و انتقامجويي هاي كودكانه اند.
مسوولاني كه شايد دچار مشكلات شخصيتي و ناتواني در "كنترل تكانه" و به تعبير ديگر فقدان توانايي در به تاخير انداختن تكانه، خوددار بودن، كنترل خشم و جلوگيري از بروز رفتارهاي غيرقابل پيش بيني و آزارگري، هستند.
يادمان باشد وقتي نيروي جوان و توان يك جامعه مورد هجوم رفتارهاي زشت و زننده قرار مي گيريد، بازگردانندن اعتماد، عزت نفس، خلاقيت، استقلال، روحيه نشاط و سازندگي و وجدان اجتماعي به آنان ساده نيست.
بخاطر غم زيباي فيلم old boy
خيلي وقته كه تو كتابا، تو فيلما تجربه هاي ريز و درشت ديگران دنبالش مي گردم، مي بينم، جستجو مي كنم، دقيق مي شم، اما نتيجه نداره .....
هميشه متفاوته و هميشه به يه چيز ختم مي شه ، حتي اونايي هم كه به غم ختم نميشه حتما بعدن ميشه حالا چون زمان فيلم كم بوده يا كتابه بقيه زندگي رو ننوشته....
نمي دونم به هر حال ميشه غمگين ميشه، دلگير ميشه، دلتنگ ميشه، ابري ميشه،باروني ميشه و ...
اصلا دوست داشتن غمگينه نمي دونم چرا؟! اما مي دونم يه غمي يهو مي ره تو دل آدم بعضي وقتا كوچيكه و هر روز بزرگ و بزرگتر ميشه و به خودت ميايي و مي بيني هميشه دلتنگي.... شادي داره، شلوغي داره اما غمش فكر كنم بعضي وقتا زياده و وقتای کمی كمتر ...
و اين دوست داشتن لعنتي توي فيلم old boy چقدر غمگينه غمگينه غمگينه غمگينه، اونقدر توي صحنه اي كه تقريبا آخراي فيلم بود و برادره مي ره تو آسانسور و لحظات آخر خودكشي خواهرش رو يادآوري مي كنه ( كه از نظر من يكي از برداشت هاي طلايي فيلمه) گريه كردم گريه كردم گريه كردم و دوست داشتم كه هزاران بار.....
old boy يه فيلم متفاوته و بسيار قوي، بازي ها فوق العاده و سوژه در عين نادر بودن بسيار واقعي و قابل باور، نگاهي متفاوت به عشق و دوست داشتن.
و تصويري از زندگي هايي كه گاهي آدم را براي خودش هم دلتنگ مي كند... دلتنگهِ دلتنگهِ دلتنگ.
روزگار عجیبی ایست
نمی دانم به کجا می رویم، اما به هر کجا که می رویم جهنم یا بهشت، قهقرا یا اوج، به لجنزار یا .... خدایا ما را با آنانی که بویی از انسانیت نبرده اند همسفر نکن.....
این مطلب را بخوانید
Sms: كي ببينمت؟
جواب: همين الان همين امروز(اما هرگزsend نمي شود)
Sms: چرا جواب نمي دي؟ ديگه دوستم نداري؟
جواب: دلم گرفته از تو اما دوستت دارم (اما هرگزsend نمي شود)
Sms: ببخشيد، اگه ناراحتت كردم.
جواب: اي بابا، فقط يه كمي ناراحت شدم اما نمي دونم چم شده كه اينجوري رفتار مي كنم؟! (اما هرگزsend نمي شود)
Sms: خب باشه، حالا كه جواب نمي دي خداحافظ.
جواب: نه نه نه، من ناراحت نيستم، فقط اين دست لعنتی براي نوشتن جواب ياريم نمي كند، دلم مي خواهد، دوستت دارم،اما چرا اينطور سرد مي شوم؟ نمي دانم! (اما هرگزsend نمي شود)
كارامل شبانه
اينقدر شبها با ديدن فيلم هاي مختلف خودم را در زندگي هاي ديگران غرق مي كنم كه گاهي يادم نمي ماند كجا هستم؟ و با چه كساني زندگي مي كنم؟
انگار زندگي كردن در ايران بدون مهم بودن نظر ديگران شده يه آرزو. آرزوي آسوده زندگي كردن، بي قيد و شرط .
منظورم از آزاد زندگي كردن تو ايران به آزادي انديشه در زمينه سياسي، فعاليت دانشجويي، فعال زنان و .... بر نمي گرده، منظور اون بخش از زندگي شخصيه تويه كه به اجتماع هم جسته گريخته گره خورده و همه ما اااااي هر روز و يا هر از گاهي بهش فكر مي كنيم، موضوعي فراتر از آزادي هاي معمول فعلي، خط قرمزهايي كه شايد هميشه در فيلم هاي آمريكايي و اروپايي شكستنشان را مي بينيم.
البته انگار اين تنها دغدغه ما ايراني ها نيست، با كمي زياد و كم دغدغه خيلي از كشورهاي مسلمان هرچند متفاوت مثل لبناني ها هم است، كشوري كه بيلبوردهاي بزرگ تبليغات لباس زير زنانه در خيابان هايش نصب شده و مي تواني لباس هايي به طول تنها چند وجب بپوشي هم مردمانش درگير يكسري مشكلات و از نظر من ناهنجاريهاي اجتماعي هستند و پليسش به صحبت هاي شبانه دختر و پسري در اتومبيل گير مي دهد و آن را بي حيايي مي داند!
فيلم "كارامل" نگاهي زنانه به بخش زنانه ی گوشه اي از جامعه لبنان دارد و خداييش چقدر زيبا به تصوير كشيده احساسات زنانه و نگراني هايشان را، حتي تو كه يك زن ايراني هستي نيز همين گونه در اين گوشه دنيا مي انديشي و زندگي مي كني با كمي بيشتر يا كمتر.

و در مقابل اين فيلم همين ديشب من لععععععنتي فيلم prime با معنی آغاز، بهار جوانی، با بازي خوب اوما ترومن را ديدم، فيلمي كه در كنار كارامل مي شود جمع اضداد و تفاوت هاي دو جامعه و مشغوليات ذهني آدم هاي اين دو جامعه را نشان مي دهد،
آنها از كجا و كي به اين آسودگي خيال رسيدند؟! حتي اگر در ذهنشان بزرگترين اشتباه شكل بگيرد، اگر آن كار را دوست داشته باشند، دغدغه ناچيزي برايشان ايجاد مي شود.....
اين دو فيلم را نگاه كنيد بعد به زندگي خودمان و خواسته هايمان هم نگاه كنيد و درون خودتان قضارت كنيد كه دوست داشتيد آزادي عمل كدام جامعه را مي داشتيد؟؟
حتما نيازي نيست آنگونه زندگي كنيم، مهم اين است كه آزاد باشيم كه چگونه زندگي كنيم و بعد انتخاب كنيم.